يحيى دولت آبادى

45

حيات يحيى ( فارسى )

مدحت پاشا و مجلس عيش و نشاط دربار مينمايد . مجلس شقاوت و استبداد پشت پرده رفته محمود پاشا با خدا مناجات مىكند الهى تا كى ظالم بر مظلوم مسلط باشد تا كى داد مظلوم از ظالم گرفته نشود تا كى ملت عثمانى در چنگال ظلم و ستم گرفتار باشد تا كى در اينحال پسرش پرنس صباح الدين كه آن هنگام جلال الدين است رسيده از حال پدر آگاه گشته او را تشويق مىكند كه بايد اقدام كنيم بايد برويم در يك مملكت آزادى نشسته احرار عثمانى را جمع‌آورى كرده ريشه ظلم و ستم را از بيخ‌وبن برآوريم محمود پاشا پيشنهاد پسر را پذيرفته بنوكر خود امر مىكند محرمانه اسباب سفر مهيا نمايد نوكر او كه ريش خود را در خانه آقا سفيد كرده ميگويد اين خيالات كدام است حيف نباشد رياست و زندگى و امارت خود را برهمزنى كجا ميروى اين شرط عقل نيست . محمود پاشا تو نميدانى پاى ملت در ميانست ملت گرفتار ظلم و اسير دست ظالمان است اگر من ساكت بنشينم جواب خدا را چه بگويم . نوكر ملت اگر كارى دارد خودش بكند شما چرا بايد غم ملت را بخوريد و از همه چيز خود دست برداريد بالاخره جلال الدين آمد هرچه نوكر را نصيحت مىكند كه اين راه آخرت است اين راه خداست اين راه نجات ملت است بخرج او نرفته ميگويد شما جوانيد عقل شما نميرسد اينقدر اسباب دردسر براى آقا فراهم نكنيد . محمود پاشا متغيرانه ميگويد به تو ربط ندارد برو اسباب سفر مرا حاضر كن نوكر از راه ناچارى ميرود اسباب سفر ميآورد محمود پاشا با تمام خانواده‌اش روانه پاريس ميگردند . خبر بباب عالى ميرسد مينويسد بوزير مختار عثمانى در پاريس كه مردى مستبد و طماع است مراقب اعمال محمود پاشا و اولادش باشد وزير مختار مينويسد بلى جمع ديگر هم از بغداد و جاهاى ديگر به همين خيالات فاسد حركت كرده عنقريب وارد خواهند شد براى جلوگيرى از ورود آنها و جلوگيرى از خيالات محمود پاشا مهمانى بزرگى در نظر دارم بدهم و پول لازم است ششصد هزار غروش پول به زودى بفرستيد تا اين